621

دیگه از کار کردن خسته شدم ولی تا وقتی قسطام تموم نشه باید برم

خوبه که داره پاییز میشه

انقدر این روزا حال و روزم خرابه که قابل گفتن نیست

هیچ وقت این زندگی را برای خودم متصور نبودم، هیچ وقت فکر نمیکردم تو این سن این جایی از زندگی باشم که الان هستم

   + نسترن - ٥:٢٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٦/۱٤

 

روزها داره بلند میشه و شب ها کوتاه و حس و حال منم داره گند میخوره بهش

کلن هر تغییر و تحولی رو سخت پذیرش میکنم و حالم تا مدت ها خوش نیست

شب برام یه ارامشی داره که تو روز روشن اون سکون و ارامشو ندارم بخاطر همین پاییز و زمستونو بیشتر دوست دارم

+ بعضی ها چه راحت درد و دل میکنند و خودشونو تخلیه روانی میکنن اینا هم شادترن هم راحتترن، من اصلا نه بلدم و نه دلم میخواد که با کسی حرفی از احوالاتم بزنم...

+امروز که فهمیدم هفته دیگه اخرین جلسه کلاسه یه بغضی گلومو گرفت بعد 4 سال کلاس حالا خداحافظی خیلی سخت و تلخه

+ ادمای چاپلوس و خودشیرین همیشه تو چشمن حتی اگه کارشون درست نباشه

+ واقعا در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته و در انزواء می‌خورد و می‌تراشد

 

   + نسترن - ٤:٢٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/۱۱/٢٩

 

 از این همکارم عقم میگیره دیگه خسته‌م کرده با حرفاش با رفتارش در یک روز با چهارتا از دوستای صمیمیش دعواش شد تو محل کار و شروع کرد پته‌ی همشونو ریخت رو آب گفت فلانی مطلقه ست اون یکی هرزه ست و حیله گر و کلی حرف دیگه همه ی اینا سر توهماتی که تو ذهنش درست کرده که فلان دکتر عاشقشه و این دوستاش با حیله گری مخ دکترو زدن

یعنی ندیدم یه ادم اینقدر متوهم اینقدر دیوانه

توقع داره من با اونا حتی احوال پرسی هم نکنم آخه بگو به تو چه؟ روابط من به خودم مربوطه

تو اداره اکثرا میدونن که این دکتر.آ  را دوست داره و هی میره تو اتاقش هی سرک میکشه هی سوال میپرسه

نمیدونم حالا چرا من از همه خجالت میکشم انگار که مسئول رفتار زشت و زننده اون منم

جالب اینجاست این ادمِ چندرنگ که پشت سر همه حرف میزنه یه جوری خودشو خوب نشان داده که بهش میگن ممول، دختر مهربون یعنی دفعه اول که شنیدم چشمام گرد شد دهنم وا موند یعنی اینجوری خودشو شناسونده

هر چی میخام بهش فکر نکنم نمیشه 7 ساعت از روزمو در کنارشم  اصلا دمق و بی حوصله شدم

وقت با من حرف میزنه فقط تو دلم از خدا طلب صبر میکنم

+ روزا داره بلند میشه انگار ارامشم داره کم میشه زمستان و شب های بلندشو بیشتر دوست دارم ادم تو شب به یه ثبات و ارامشی میرسه که تو روز سخت تر پیداش میکنه

+این شبها چند رج شالگردن میبافم یه کم کتاب میخونم یه کم فیلم میبینم  ساعت 10 هم بیهوش میشم

این بود زندگی!!!

   + نسترن - ٦:٠٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/۱٠/٢٤

 

اگه برام تعریف میکردن باورم نمیشد اما دارم میبینم که دخترای یه اداره چجوری در حال رقابتن و میخان از هم پیشی بگیرن و حتی کار به جر و بحثم کشیده تا دل یه پیر دکتر بی ریخت کچلو که زنشم طلاق داده بدست بیارن. از وقتی فهمیدم همکارم کشته مرده این دکتره س و راه و بیراه میره دیدش میزنه و ایمیل میده و ابراز عشق و علاقه میکنه دوست ندارم باهاش معاشرت کنم

+چقدر ادم ها با هم متفاوتن و گاهی چقدر تحمل ادم ها سخت میشه

خسته ام مثل جوانی که پس از سربازی

بشنود یک نفر از نامزدش دل برده

مثل یک افسر تحقیق شرافتمندی

 که به پرونده ی جرم پسرش برخورده

خسته ام مثل پسر بچه که درجای شلوغ

بین دعوای پدر مادر خود گم شده است

خسته مثل زن راضی شده به مهر طلاق

که پس از بخت بدش سوژه ی مردم شده است

خسته مثل پدری که پسر معتادش

غرق در درد خماری شده فریاد زده

 مثل یک پیرزنی که شده سربار عروس

پسرش پیش زنش بر سر او داد زده

خسته ام مثل زنی حامله که ماه نهم

دکترش گفته به درد سرطان مشکوک است

مثل مردی که قسم خورده خیانت نکند

زنش اما به قسم خوردن آن مشکوک است

خسته مثل پدری گوشه ی آسایشگاه

که کسی غیر پرستار سراغش نرود

خسته ام بیشتر از پیرزنی تنها که

عید باشد نوه اش سمت اتاقش نرود

خسته ام کاش کسی حال مرا می فهمید

غیر از این بغض که در راه گلو سد شده است

شده ام مثل مریضی که پس از قطع امید

 در پی معجزه ای راهی مشهد شده است...

 
علی صفری

   + نسترن - ٦:۳٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٩/٢۸

 

با اینکه کارم از صبح تا ظهر پای کامپیوتره و با اینترنت اما وقت نمیکنم بیام اینجا بنویسم

خونه ام که میرم دیگه دوست ندارم وقتموبا لب تاب بگذرونم اصلا سمتش نمیرم

احساس میکنم مریضم یعنی چند هفته ست که پهلوم تیر میکشه دادم برام آزمایش نوشتن ولی هنوز نرفتم امیدوارم هیچی نباشه و سلامت باشم از مریضی بیزارم طاقتشو ندارم :(

- شب ها 10 نشده خوابم یه روضه درس و حسابی نرفتم امسال

تو زندگی من وقتی چیز جدیدی وارد میشه حتما یه چیز دیگه گرفته میشه

   + نسترن - ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٧/٢۸

 

دردی سخت تر از یتیمی نیست

بی بابایی یعنی نداشتن دنیایی پر از مهر و محبت و عشق، زندگی بدون پشتوانه، بدون کسی که حواسش همیشه پی توئه و زندگی بدون دلسوز

خودم دلم به حال خودم میسوزه

به خاطر همین دوست ندارم کسی بفهمه که بابا ندارم از احساس ترحم بدم میاد

دلم خیلی تنگ شده برات بابایی، نیستی و من تنهام، آخه میدونی که دخترا خیلی بابایین

   + نسترن - ٦:۱٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٧/۱٩

 

یه روز دنبال کارم بعد که میرم سر کار خسته میشم میخام نرم، از زندگی کارمندی کسل کننده تر چیزی نیست مخصوصا اگه تفریح خاصی تو زندگیت نباشه دیگه بد از بدتر میشه. دلم مسافرت میخواد یکی شمالِ، یکی یه ماهه داره هلند و فرانسه و اینور اونور میگرده یکی دو هفته پیش از سوییس رفت مسکو بعدم ترکیه و ایران بعدش شمال و زنجان و تهران، یکی پنجشنبه دوباره رفت استانبول تفریح تا به قول خودش از این خبرهای مرگی که تو این چند وقت شنیده فاصله بگیره منم که هر روز صبح مترو تاکسی سرکار دوباره تاکسی مترو خونه.

آهان هفته پیش رفتم استخر کمرم خورد تو میله های کنار استخر از همون روز کلیه سمت راستم درد میکنه، همش فکر میکنم دارم سرطان میگیرم. از این ذهن وسواسی بدم میاد. تازه سرما هم خوردم از این ویروس جدیداست که ادمو نابود میکنه خدا اخر عاقبتمونو بخیر کنه فقط.


   + نسترن - ٥:۱٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٧/۱٩

 

+دخترعموم زیباترین عروسی بود که تا حالا دیده بودم اصلا توقعشو نداشتم که اینقده ناز بشه مثه عروسک شده بود. خیلی بهم خوش گذشت تا آخر شب که اومدیم از سالن بیرون دیدم موبایلم نیست. ناامیدانه از پیدا شدنش آخرین نفر همراه خدمات سالنو ترک کردم تو لابی دیدم عمه م اومده سمتم گوشیمم دستشه اشتباهی برداشته بود بجای گوشی عروسش آخه عین مال منه

+همکارم رفته هلند اخر مهر میاد وقتی نیس راحتم

+واقعا دلم میسوزه از این همه حاجی که مظلومانه پر کشیدن، چه ذوق و شوقی داشتن هم خودشون هم خونوادهاشون

+ فلوهای جدید اومدن سنشون خوب کمتر از قبلیاس و البته گیج تر هم هستن

+ یه جمله خوبی خوندم دیروز از کتاب بودن با دوربین که کاوه گلستان یه توصیه کرده بود به شاگردش که تو ذهنش مونده، تو ذهن منم موند و آرومم کرد"هر جایی که هستی همان جا بمان فکر نکن جای دیگر خبری هست. خبر همان جایی است که تو ایستادی"

 

   + نسترن - ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٧/۸

 

میخام ذهنمو از یه موضوعی پرت کنم اما هر چی سعی میکنم فایده نداره

+سه شنبه عروسی دخترعمومه، ما از اونا بیشتر کار داریم فکر کنم، انقدر که از الان تو هول و ولاییم

+امروز دفاع فاطمه ست براش یه تونیک بافت سفید مشکی گرفتم

+تقریبا یک هفته س که بجز تو مترو نتونستم کتاب بخونم

امیدوارم زودتر فلوهای جدید بیان از دست اینا خسته شدم



   + نسترن - ٧:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٦/٢۸

 

گریه نکردن از سختی دل است ، سختی دل از گناه زیاد است ، گناه زیاد از آرزوهای بسیار و دست نیافتنی است ، آرزوهای دست نیافتنی از فراموشی مرگ است ، فراموشی مرگ از محبت به مال دنیاست، محبت به مال دنیا سرآغاز همه ی خطاهاست . امام علی (ع)

   + نسترن - ٦:۱٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٦/٢٠

دلم از دنیا گرفته شب من مهتاب نداره

   + نسترن - ٥:٠٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٦/۱٩

 

+جدیدا دوست دارم به همه دوست هام آشناها، بچه های فامیل، همکارام کتاب هدیه بدم، فکر میکنم بخاطر اینه که به کتابفروشی هنوز علاقه خاصی پیدا کردم.

+در یه کارگاه سه روزه باید شرکت کنم از 8 تا 3، امروز روز اولش بود، ذوق زده شدم دیدم مدرس کارگاه فرانه ست، بسیار خوب و مسلط هم آموزش داد، اما جو گیری من این بود که به نظرم فیلد کاریش خیلی خوبه دوست دارم حوزه کارمو عوض کنم، امروز میگفت زهرا با 4 سال سابقه، منیر با 5 سال سابقه بهمن با 4 سال کار از شرکت رفتن جای دیگه چون شرایط کار خیلی فشرده است و ساعت کاریشون زیاده. دیروز تو اداره بهم گفتن که همکاریمون ادامه داشته باشه اما حقوقم کمه فکر میکنم خوشحالی بیجا کردم پشیمون شدم. دلم میخاد برم پیش استادم ازش مشورت بگیرم، از یه طرف اینجا دارم یاد میگیرم برام بیشتر شبیه آموزشه از طرفی حقوقش کمه البته ساعت کاریشم کمه.

+دختر عموم کارت عروسیشو اورد بیشتر شبیه کاغذ دیواریه تا کارت عروسی

+دلم برا بابام، عموم و مامان بزرگم تنگ شده

+میدونستین از هر 10 نفری که cpr میشه 8 نفر میمرن؟ خیلی جالب بود یکی از دوستام که دکتری فقه و حقوق میخونه داره تزشو رو این موضوع کار میکنه که اگه کسی که دیگه امیدی به زندگی آینده ش نیست آیا پزشک و تیم درمانی حق داره اذیتش کنه و یکسری از کارهارو براش انجام بده؟ بنظرم تقابل عقل و احساس پیش میاد تصمیم گیری و قانونگذاری در موردش خیلی سخته

   + نسترن - ٦:٠٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٦/۱٧

 

سکوتی مرمخوز اینجارو گرفته

به خاطر هوای ابریه؟

شاید

پاییز دوستداشتنی من داره از راه میرسه

این هفته یه عصرونه رفتم خونه زهرا و یه روز ناهار خونه ساناز

خوش گذشت اما من غمگینم

خالم خوش نیست

دارم  کتاب بودن با دوربین که زندگینامه کاوه گلستانه رو میخونم از ادمهای یهویی خوشم میاد اینکه یه شب از مدرسه ش تو انگلیسی میزنه بیرون و زمینی برمیگرده ایران بدون اطلاع خانواده و پدرش از همون موقع دیگه رابطه خوبی باهاش نداشته. ادمی که میاد میره دنبال ارزوهاش دنبال اون چیزی که دوست داشته یه زندگی پرهیجان و پرچالش

شب ها هم کتاب مارک و پلوی ضابطیان رو میخونم باهاش از این کشور به اون کشور میرم و با رویای سفر دور دنیا به خواب میرم

 

   + نسترن - ٦:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٦/۱٠

609

در راستای خونه تکونی بابت پیدا کردن موش، گوی شیشه ای موزیکالی که ارزو تولدم بهم داده بود رو به فنا دادن یعنی باید میفهمیدم پشت یه ناهار عالی یه قضیه ناراحت کنندس. انقدر ضد حال خوردم که تا چند ساعت نمی تونستم حرف بزنم خیلی دوسش داشتم.

یه گوی نبود پشتش یه عالمه مهربونی و ذوق بود

من چه بی عرضه ام که نتونستم نگهش دارم

+ انگشتری که از مشهد خریده بودم و ماه رمضان 2 سال پیش گمش کردم پیدا شد اونم در راستای خونه تکونی ِ موش پیدا کن

+ فیلم سوپر استار را از کامپیوتر ریختم تو فلش نشستم دیدم این فیلمو دوست دارم اصلن نیازه که یه ادمی تو وقته مناسبش بیاد زندگیتو تغییر بده حالتو خوب کنه زندگیتو زیر و رو کنه فقط اخرش نره گم شه که خی لی دردناکه

   + نسترن - ٩:٤۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٥/٢۳

608

دیروز فرزانه اومده بود پیشم صبح رفته بود دندانپزشکی بعدشم اومد پیش من و از اینجا رفت ترمینال تا دوباره با اتوبوس برگرده شهرش، تو پژوهشگاه یه کار پروژه ای براش پیدا کردم که اومد با مسئولش صحبت کنه خوشحالم که به توافق رسیدن.

+ خونه تکونی ما همچنان ادامه داره خسته شدم دیگه از این بهم ریختگی

+ کلی کتاب نخونده هست که دوست دارم بخونمش اما نمیشه که، کتاب میخونم اما به کتابای مورد نظرم نمیرسم

+ به نظرم زندگی خیلی پوچ و بیهوده و کسل کننده ست دست به هر کاری که میزنم پشیمون میشم و فکر میکنم دارم کار بیهوده ای میکنم از ساده ترین و کوچکترین کارها گرفته تا اونایی که به نظر مهم میان. مثلا وقتی یه کتابی میخونم به نیمه هاش که میرسم فکر میکنم آخه این چه کتابیه میخونم باید برم یه کتاب مفید بخونم زندگینامه یا کتاب فلسفی

هر روز پیاده روی میکنم بعد چند روز میگم عجب زندگی روتین و کسل کننده ای فکر میکنم دارم جا میمونم از بقیه ادما فکر میکنم باید یه کار مفید بکنم و وقتمو هدر ند پیش خودم میگم چه معنی داره هر روز برم راه برم که چی؟؟ وقتی حالم خوب نیست از این پیاده روی برا چی انجامش بدم؟

هر چیزی که روتین و چند مدت انجامش میدم دلمو میزنه خستم میکنه افسردگی میگیرم

+همین الان تلفن زنگ خورد گفتن بیا برا کاری که انجام دادی توضیح بده که چجوریه اونم با سند و دلیل، رفتم سه تا برگه مورد نیاز و پرینت گرفتم و بهشون نشان دادم تا قبول کردن اولش که خودم گفتم گفت نه امکان نداره اشتباه میکنی ولی بعد قانع شد اما خودمم شک دارم امیدوارم درست باشه بعدا گندش درنیاد


 

   + نسترن - ۸:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٥/٢٢

607

+دو روز و دو شبه که زندگی نداریم مامانم فکر میمنه موش تو خونمونه، پریشب همه را ساعت 4.14 دقیقه بیدار کرد و گفت صدای موش میاد به تدریج داریم اتاقهارو میریزیم و از نو میچینیم تا موش پیدا کنیم. به نظرم خواب دیده

+دیروز رفتم و طلب حقوق کردم اصلا به مزاجشون خوش نیمد و حالشون بد شد گفتن بهت میدیم پولو ولی قول نمیدیم دیگه اینجا بمونی منم گفتم باشه به درک (البته تو دلم) خوب حقیقتا خیلی ناراحت میشم اگه از شهریور دوباره بیکار شم

+باتری موبایلم خراب شده تقریبا هر 10 دقیقه خاموش میشه چون من ازش زیاد استفاده میکنم الان یکسال و چند ماه که دارمش htc بدردنخور ما چهر نفر بودیم که با هم htc خریدیم یکیش سوخت یکیش صفحه‌ش تعویض شد برا منم که باتریش ریپ میزنه منتظر نفر چهارمیم که ببینیم چی میشه

 

   + نسترن - ٢:۳٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٥/٢۱

606

به شدت حالم گرفته س از دیشب دوباره دارم قرص میخورم تا اضطرابم کم شه و کابوس نبینم پلک چشمم دوباره میپره رو اعصابه این یکی دیگه. 50 روزه دارم اینجا کار میکنم اما هیچ دریافتی نداشتم از جیب خوردم مثله اینکه قرار نیست دریافتی هم داشته باشم زیر حرف اولیشون زدن یعنی وقت من انقدر بی ارزشه از کارگر روزمزدم بدبخترم باز اون سر شب حقشو میگیره میره

"بزرگترین غصه ها، از دست دادن فرصت هاست"حضرت علی

   + نسترن - ٩:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٥/۱۳

605

شانس هم چیزه خوبیست که من از آن بهره ای نبرده ام

+ ادمای خودشیرین و بله قربان گو هدفشون چیه تو زندگی؟

+

بزارید وقتی زنی پیش شوی

که دیگر مخر نان ز بقال کوی

به بازار گندم فروشان گرای

که این جو فروش است گندم نمای

نه از مشتری کز ز حام مگس

به یک هفته رویش ندیده‌ست کس

به دلداری آن مرد صاحب نیاز

به زن گفت کای روشنایی، بساز

به امید ما کلبه این جا گرفت

نه مردی بود نفع از او وا گرفت

ره نیکمردان آزاده گیر

چو استاده‌ای دست افتاده‌گیر

ببخشای کانان که مرد حقند

خریدار دکان بی رونقند

جوانمرد اگر راست خواهی ولی است

کرم پیشهٔ شاه مردان علی است

بوستان سعدی

   + نسترن - ٥:۳۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٥/۱۳

604

یه دختری هست اینجا که فقط پنجشنبه ها میاد امروز پنجشنبه سومی بود که اومده بود، شیرازیه اما با شوهر و بچه اش اینجا زندگی میکنه نزدیک خونه ما هم میشینه، این دوبارو با هم برگشتیم. صبح اومد تو یه ظرف کوچیک برام کیک تولدشو اورده بود باعث خوشحالی بود که به یاد من بوده کیک شکلاتیشم خیلی خوشمزه بود خداخیرش بده


   + نسترن - ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٥/۸

603

پلک چشم سمت راستم چند مدت ضربان داره و میزنه کلافم کرده

کمرم درد میکنه چون بد میشینم تو مترو، رو صندلی محل کار، تو خونه

چند روزه کارم کمه چون معاونت پژوهشی نیست. امروز فهمیدم مریضه و باید جراحی کنه و فعلا دفترش نمیاد، نامه حقوقمو اون باید تایید کنه بعد بره امور مالی یعنی دعا میکنم هرچه زودتر خوب شه پاشه بیاد

+ دلم میخاد کتاب بخونم اما نخونده ندارم، میخام بگم زهرا برام مارک دوپلو را بیاره میگن خوبه

+بوی جوجه کباب میاد ولی به من ژتون نمیدن چون قرارداد ندارم هنوز، عجیب گشنمم هست امروز

 

   + نسترن - ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٥/٥

602

یه اقای لام هست اینجا که از نیروهای خدمه ست و همه کاری انجام میده دیروز هی اومد رفت گفت کجا رفتی تعطیلاتو؟ خوش گذشت؟ گفتم جایی نرفتیم خونه بودیم همش. گفتم حالا شما کجا رفتی؟ با یه ذوقی گفت یه جای خوب. دوباره رفت و اومد گفت کجا رفته باشم خوبه؟ منم ساده گفتم یه جای خوش آب و هوا دماوند، رینه ای جایی گفت نه بابا رفته بودم ارمنستان.

من: به سلامتی با خانم بچه ها دیگه

آقای لام : نه بابا مجردی رفته بودیم عشق و حال، جات خالی شب تا صبح تو دیسکو بودیم میزدیم میرقصیدیم وای وای، تازه دو ماه پیشم گرجستان بودم ماه قبلشم ترکیه بودم دو ماه دیگه ام میرم ارمنستان

اینا به کنار نمیدونم چرا به من گفت جات خالی؟!!! واقعا جام خالی بوده اونجا!!!

جالب اضافه کاریم وای نمیسه ساعت 8 میاد 3 میره

+ دیروز دوتا مانتو خریدم اونم مشکی اینجا رنگی بپوشی همه نگاهت میکنن. گل سینه و دستبندم نباید بندازی چون اولین چیزی که چشمشون میبینه اوناست.

+ فکر میکنم مامانم داره دچار افسردگی میشه آخه خیلی احساساتی شده تا یه چیزی میشه سریع بغض میکنه :(

   + نسترن - ٧:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٤/۳۱

601

امروز اصلا دلم نمی خواست بیدار شم، چشمام باز نمیشد. با اینکه کارم به هیچ عنوان سخت و سنگین نیست اما خیلی خسته ام. از زندگی روتین بی هیجان خوشم نمیاد از اینکه درگیر روزمرگی بشمم خوشم نمیاد باید یه حرکتی بزنم اینجوری نمیشه.

دو هفته ست میخوام برم مانتو بخرم، برم ارایشگاه موهامو کوتاه کنم، ساعت مشکی گردرو بندشو عوض کنم اما نمیشه، حسش نیست.

چند روز پیش محمد پی ام داد نمیدونم چرا هنوزم مثه 18 ساله ها ذوق میکنم انگار که خیلی دوستداشتنیه. قیافش خیلی عوض شده بود یعنی جا افتاده شده بود. از چیه این ادم خوشم اومده بود نمیدونم اخلاق که نداشت ظاهر که هیچی کسب و کارم که نداشت از باباش پول تو جیبی میگرفت. تا حرفم میزدی بهش برمیخورد الانم همینجوریه. عجب رابطه مزخرفی بود البته اینو الان میگم اون موقع که حالیم نبود.کاش میشد بعضی از قسمت های زندگی رو پاک کرد اشتباهارو خریت هارو

+واقعا دلم بچه می خواد ، بچه میبینم ضعف میکنم لحظه شماری میکنم برم بچه علی را ببینم

   + نسترن - ٦:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٤/۳٠

600

نمیدونم آینده چی میشه یعنی شاید هیچکس خبری از اینده نداشته باشه ولی خوب منو ناراحت میکنه این موضوع.

اینجا که هستم هیچ امنیت شغلی ندارم یعنی شاید بگن از فردا نیا خوب دوباره روز از نو روزی از نو، از این بابت کمی نگرانم اما خوب هرچی خدا بخواد همون میشه

زن سرکش و حسود درونم فکر میکنه به اینکه، خاله من با حداقل تحصیلات یک کار خوب در محیطی عالی با دستمزدی دو برابر من دارد، البته نه از روی توانایی های شخصی و هوش و ذکاوت بلکه از روی شانس

اما زن رام و مهربون درونم هی تکرار میکنه سرت به زندگی خودت باشه هیچکس جای کسی دیگرو نمیگیره، خوشحال باش از اینکه همه ادما بتونن زندگی خوبی داشته باشن

کلن من همش در تناقضم و درگیرم با خودم

تنها راه خلاصی هم فکر نکردنه

+ بعضی ها عین گاو میمونن نمیدونم کلاسه، غروره حس خودبرتربینیه، توقع بالاست یا عدم شعوره یا نداشتن روابط اجتماعیه. رفتار ما نشانه میزان احترامیه که به خودمون میزاریم. لطفا از در وارد میشید سلام کنید لبخندم نمیزنید خوب نزنید ولی دیگه مثل گاو سرتونو نندازین پایین و بیاد تو

+باید امشب بروم
من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم
حرفی از جنس زمان نشنیدم.
هیچ چشمی، عاشقانه به زمین خیره نبود.
کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد.
هیچ کسی زاغچه‌یی را سر یک مزرعه جدی نگرفت.


 

   + نسترن - ۸:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٤/٢٤

599

اینجا(یعنی محل کارم) همه در حال چنب و جوشن همه در حال طی کردن نردبان پیشرفت و ترقی(طرقی) حتی راه رفتنشون مثل دو میمونه سریع راه میرن سریع حرکت میکنن. تالیف کتاب و مقاله و کارهای پژوهشی بیخودی و غیر عملیاتی از دغدغه هاشونه. از 7 صبح گاها تا بوق سگ اینجان، مثل موریانه میمون اما دیدن هیچکدومشون روم تاثیری نداره و دلم نمی خواد دوباره درس بخونم شاید چون الان خسته م شایدم چون تازه اومدم سر کار و فکر میکنم دستاورد بزرگیه، بعد که برام عادی و یکنواخت میشه میرم سراغش

زندگی که همش درس نیست آخه

+ واقعا بعضی از مدیرها و رئیس ها هیچی حالیشون نیستا. یعنی فقط خودشونو قبول دارن. برای هر کاری که انجام میدم و هر حرفی که میزنم چند صفحه مستند اماده میکنم، پرینت میگیرم تا حرف زد میدم دستش.

+ بچه علی به دنیا اومد

+امروز تولد بابامه دلم میخاد الان پیشش بودم دلم میخواد برم بهشت زهرا

 

   + نسترن - ٦:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٤/٢۱

598

+امروز صبح دمه مترو از تاکسی اومدم بیرون آرزو رو دیدم ماچ و بوسه و بغل و اینا، اومدیم تو مترو داشت میرفت باشگاه خبرنگاران. اعتراف میکنم دلم براش تنگ شده بود. گفت چنتا بچه محروم هست براشون کلاس گذاشتیم بیا بهشون دستبند بافتن یاد بده گفتم هماهنگ کنه ساعتشو 5 به بعد میرم.

+دیشب عمه ها و عموم اینا اومده بودن خونمون عمه بزرگه برام یه بلوز اورد من طبق معمول ذوق زده شدم (الکی) از هدیه یهوییش.

+ یه کار پروژه ای خوب بهم پیشنهاد شده، با یکی از همکارا مشورت کردم میگه نه الان حجم کارای خانوم دکتر زیاده اولویت ما با اونه قبول نکن ولی خودم بدم نمیاد. البته کار ضرب العجلیه و فشار کاریش بالاست.

+ فردا سالگرد بابامه، جاش خی لی خالیه دلم براش تنگ شده. از وقتی رفت پشتم خالی شد مثل کوه بود. مهربان، خانواده دوست، با مسئولیت و فداکار. هیچ کس تو زندگی به اندازه بابام هوای منو نداشت.

+بعد ماه رمضون باید زهرا، زهره، فاطمه رو ببینم دلم کافه گردی میخاد.

   + نسترن - ٩:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٤/۱۸

597

هفته پیش یه خانومی تو بیمارستان شمارمو گرفت تا برای پسرش تماس بگیره زنگ زد و اومد و دیدیمش. نمیدونم چرا هی اصرار داشت بگه با هیچ دختری نبوده. میگفت منو اینجوری نگام نکن آخه با هیچ دختری نبودم الان هول شدم. یعنی دلم میخاست با سر برم تو درخت.

معمولا وقتی ادما روی یه موردی اصرار دارن، چه نکته مثبت چه منفی خلافش ثابت میشه. این یه موضوع اثبات شده ست.

+ پارسال میلاد امام حسن نان نذری دادم اونم بربری

   + نسترن - ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٤/۱۱

596

دیروز صبح به دو نفر فکر میکردم، یکیشونو تو مترو دیدم یکیشونم زنگ زد

سهیلا کتاب میخاد لیستشو فرستاد تا بخرم و پست کنم، یک انقلاب گردی پیش روست.

+ انسان های بی اندوه به معنای متعالی کلمه هرگز "انسان" نبوده اند و نخواهند بود از این صافی انسان ساز نترس...نادر ابراهیمی

 

   + نسترن - ٧:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٤/۸

595

+دکتر ش میگه"بدون اینکه کلاس برم بدون اینکه کسی یادم بده خودم پاورپوینت یاد گرفتم"

انتظار تشویق داشت فکر کنم

+ امیدوارم آمارهایی که دراوردم درست باشه آخه اولین کاریه که دارم براشون انجام میدم

+امروز شاهد یک قرعه کشی کودکانه توسط فلوهای عزیز بودیم که با گفتن بسم الله قرعه خودشونو بر میداشتن تا مشخص شه روزای تعطیل چجوری باید بمونن

دیدنی بود بحث میکردن قسم و آیه می خوردن که روز تعطیلو نمونن

+تنها گناه ما طمع بخشش تو بود/ ما را کرامت تو گنه کار کرده است

 

   + نسترن - ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٤/٧

594

+کاش حقوق ماه اولو همین اولش میدادن...

+ادم اینجا معذبه کتاب غیر درسی بخونه، صفحه غیر علمی باز کنه، گوشیشو چک کنه.... این چه وضعشه!

+از دوستام دور افتادم

+" به دنبال آسایش همه دنیا را گشتم ولی آن را در خانه خود یافتم". کنفسیوس

 

   + نسترن - ٧:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٤/٢

593

شماهایی که سرکار میرید آیا شما هم  هر 5 دقیقه چشمتون به ساعت میفته؟ یا فقط من اینجوریم!


 

 

   + نسترن - ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۳/۳۱
← صفحه بعد