+جدیدا دوست دارم به همه دوست هام آشناها، بچه های فامیل، همکارام کتاب هدیه بدم، فکر میکنم بخاطر اینه که به کتابفروشی هنوز علاقه خاصی پیدا کردم.

+در یه کارگاه سه روزه باید شرکت کنم از 8 تا 3، امروز روز اولش بود، ذوق زده شدم دیدم مدرس کارگاه فرانه ست، بسیار خوب و مسلط هم آموزش داد، اما جو گیری من این بود که به نظرم فیلد کاریش خیلی خوبه دوست دارم حوزه کارمو عوض کنم، امروز میگفت زهرا با 4 سال سابقه، منیر با 5 سال سابقه بهمن با 4 سال کار از شرکت رفتن جای دیگه چون شرایط کار خیلی فشرده است و ساعت کاریشون زیاده. دیروز تو اداره بهم گفتن که همکاریمون ادامه داشته باشه اما حقوقم کمه فکر میکنم خوشحالی بیجا کردم پشیمون شدم. دلم میخاد برم پیش استادم ازش مشورت بگیرم، از یه طرف اینجا دارم یاد میگیرم برام بیشتر شبیه آموزشه از طرفی حقوقش کمه البته ساعت کاریشم کمه.

+دختر عموم کارت عروسیشو اورد بیشتر شبیه کاغذ دیواریه تا کارت عروسی

+دلم برا بابام، عموم و مامان بزرگم تنگ شده

+میدونستین از هر 10 نفری که cpr میشه 8 نفر میمرن؟ خیلی جالب بود یکی از دوستام که دکتری فقه و حقوق میخونه داره تزشو رو این موضوع کار میکنه که اگه کسی که دیگه امیدی به زندگی آینده ش نیست آیا پزشک و تیم درمانی حق داره اذیتش کنه و یکسری از کارهارو براش انجام بده؟ بنظرم تقابل عقل و احساس پیش میاد تصمیم گیری و قانونگذاری در موردش خیلی سخته

/ 0 نظر / 9 بازدید