601

امروز اصلا دلم نمی خواست بیدار شم، چشمام باز نمیشد. با اینکه کارم به هیچ عنوان سخت و سنگین نیست اما خیلی خسته ام. از زندگی روتین بی هیجان خوشم نمیاد از اینکه درگیر روزمرگی بشمم خوشم نمیاد باید یه حرکتی بزنم اینجوری نمیشه.

دو هفته ست میخوام برم مانتو بخرم، برم ارایشگاه موهامو کوتاه کنم، ساعت مشکی گردرو بندشو عوض کنم اما نمیشه، حسش نیست.

چند روز پیش محمد پی ام داد نمیدونم چرا هنوزم مثه 18 ساله ها ذوق میکنم انگار که خیلی دوستداشتنیه. قیافش خیلی عوض شده بود یعنی جا افتاده شده بود. از چیه این ادم خوشم اومده بود نمیدونم اخلاق که نداشت ظاهر که هیچی کسب و کارم که نداشت از باباش پول تو جیبی میگرفت. تا حرفم میزدی بهش برمیخورد الانم همینجوریه. عجب رابطه مزخرفی بود البته اینو الان میگم اون موقع که حالیم نبود.کاش میشد بعضی از قسمت های زندگی رو پاک کرد اشتباهارو خریت هارو

+واقعا دلم بچه می خواد ، بچه میبینم ضعف میکنم لحظه شماری میکنم برم بچه علی را ببینم

/ 3 نظر / 20 بازدید
پریسا میرنظامی

[گل] امیدوارم که لحظه های شادی داشته باشی پاشو به خودت برس هی نگو روزمرگی خودت روزت رو عوض کن بهترین رو بخواه همیشه

ببو جون

اگه یه راه حلی برای این یکنواختی پیدا کردی به منم بگو ،من موندم بعداز ازدواج میخوایم چیکار کنیم باز تو تجرد تنوع بیشتره البته منظورم فعالیت اجتماعی هستا[نیشخند]