551

فردا میخاستم برم امامزاده صالح،  اما نمیرم ز اومده تهران میخام اونو ببینم،  بعدشم دفاع سین، ف هم گفته ناهار باهم باشیم اما حس و حال ف رو ندارم. 

امروز جشن اتش نشانی بود رفتم و مدرکمو گرفتم، گروه خونیم ب این کارا نمیخوره ولی ب خاطر دوستم رفتم چون مربی بود، اتش نشانای جوون ادمای باحالین با دوز بالایی از خالی بندی، ب ما که خوش گذشت این دوره...اخر مراسم آ حالش بد شد این دختر دیوانه ست تحمل هیچ حرفی نداره انقدر عصبی بود و حالش بد بود که نمیتونس رو پاهاش بایسته کف ابدارخونه ولو بود،  ماشین گرفتم اوردمش خونه خودمون براش غذا اوردم خورد، خابید،  خندید حالش خوب شد مهدی تموم شد رفت

+همه میگن عکس وایبرت خوبه ولی آ میگه خیلی بیخودم تو عکس برش دارم 

+آخه لامصب پروپوزال خودمو بزور نوشتم حالا چجوری ۲تاشو برات بنویسم تا شنبه.لعنتی،  یه کاری میکنه برم پشت سرمم نیگا نکنم

+عمه هام و سوغاتیام از بندرعباس اومدن، برام خاک اوردن.

+دکتر صین رو ب ف نشون دادم میگه خیلی پیره حتمن زن و بچه هم داره ولی ب نظر من که نداره میگه از چشماش پدرسوختگی میریزه ولی من تشخیص ندادم ولی بعدن فهمیدم بیراه هم نگفته، بلاکش کردم کلهم. میگم ف جان انقدری که لب تاب ایسوز تاچش تو چشمم بود اصلن پیریشو ندیدم...: )

+  سفیر صلح کرمانشاه هم امد اما برام کاک نیاورد...

 

/ 0 نظر / 19 بازدید