608

دیروز فرزانه اومده بود پیشم صبح رفته بود دندانپزشکی بعدشم اومد پیش من و از اینجا رفت ترمینال تا دوباره با اتوبوس برگرده شهرش، تو پژوهشگاه یه کار پروژه ای براش پیدا کردم که اومد با مسئولش صحبت کنه خوشحالم که به توافق رسیدن.

+ خونه تکونی ما همچنان ادامه داره خسته شدم دیگه از این بهم ریختگی

+ کلی کتاب نخونده هست که دوست دارم بخونمش اما نمیشه که، کتاب میخونم اما به کتابای مورد نظرم نمیرسم

+ به نظرم زندگی خیلی پوچ و بیهوده و کسل کننده ست دست به هر کاری که میزنم پشیمون میشم و فکر میکنم دارم کار بیهوده ای میکنم از ساده ترین و کوچکترین کارها گرفته تا اونایی که به نظر مهم میان. مثلا وقتی یه کتابی میخونم به نیمه هاش که میرسم فکر میکنم آخه این چه کتابیه میخونم باید برم یه کتاب مفید بخونم زندگینامه یا کتاب فلسفی

هر روز پیاده روی میکنم بعد چند روز میگم عجب زندگی روتین و کسل کننده ای فکر میکنم دارم جا میمونم از بقیه ادما فکر میکنم باید یه کار مفید بکنم و وقتمو هدر ند پیش خودم میگم چه معنی داره هر روز برم راه برم که چی؟؟ وقتی حالم خوب نیست از این پیاده روی برا چی انجامش بدم؟

هر چیزی که روتین و چند مدت انجامش میدم دلمو میزنه خستم میکنه افسردگی میگیرم

+همین الان تلفن زنگ خورد گفتن بیا برا کاری که انجام دادی توضیح بده که چجوریه اونم با سند و دلیل، رفتم سه تا برگه مورد نیاز و پرینت گرفتم و بهشون نشان دادم تا قبول کردن اولش که خودم گفتم گفت نه امکان نداره اشتباه میکنی ولی بعد قانع شد اما خودمم شک دارم امیدوارم درست باشه بعدا گندش درنیاد


 

/ 0 نظر / 22 بازدید